علامه طباطبایی
يکشنبه - 2017 سپتامبر 24 - 4 محرم 1439 - 2 مهر 1396
ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 183158
تاریخ انتشار : 5 خرداد 1395 10:33
تعداد مشاهدات : 1154

علامه طباطبایی در فراق همسر مکرمه اش: «من این همه محبت و صفا را چگونه می‌توانم فراموش کنم؟»

مردی که سال ها در رثای همسرش گریست

«مرگ حق است؛ همه باید بمیریم؛ من برای مرگ همسرم گریه نمی کنم. گریه من برای صفا، کدبانوگری و محبت های خانم است؛ ما زندگی پر فراز و نشیبی داشته ایم. در نجف اشرف با سختی هایی مواجه می شدیم که من از حوایج زندگی و چگونگی اداره آن بی اطلاع بودم. در طول مدت زندگی ما هیچ گاه نشد که خانم کاری بکند که من حداقل در دل بگویم کاش این کار را نمی کرد.»

علامه که باشی، یعنی تعلقاتت به دنیا کم شده است؛ یعنی فقط تو نیستی و خانواده ات، همه مردم خانواده تو هستند؛ یعنی آنقدر که می دانی باید عمل کنی، به گستره علامگی ات. علامه که باشی، توقعات هم بالاتر خواهد رفت؛ خواهی، نخواهی الگو خواهی شد؛ باید باشی و کامل ترین باشی. علامه که باشی، همسرت یا علامگی ات را درک خواهد کرد و همراهت خواهد شد، یا در پیچ و خم این گذرگاه تنگ و نفس گیر خواهد ماند و این تویی که باید دست او را بگیری و قدم به قدم پیش ببری. اتمام رحمت و بخشش و مهربانی خدا در حق بندگانش آن است که همسرانی از جنس خودشان به ایشان عطا می کند؛ همسرانی هم دم، هم قدم، هم راه و هم دل. بانو قمرالسادات مهدوی نیز از همین جنس رحمت های الهی بود؛ رحمتی ناب در زندگانی علامه محمدحسین طباطبایی.

این زن بود که مرا به این جا رسانید
داشتن همسر همراه در زندگی نعمت است و علامه از این نعمت سرشار بود و سیراب. این که سختی های کار و تلاش همسرت را درک کنی و بخواهی در این انجام وظیفه همراه او باشی و بارهای دوشت را سنگین تر کنی تا باری از دوش او برداشته شود و سبکبال تر حرکت کند، نفسی می خواهد وارسته، روحی می خواهد الهی، تلاشی می خواهد مخلصانه؛ و قمرالسادات چنین بود.

چنان چه علامه در مورد او می گوید: «این زن بود که مرا به این جا رسانید؛ او شریک من در کارهای علمی است و هرچه نوشته‏ام نصفش مال این خانم است.» این گونه است که می توانی در قدم به قدم مسیر حرکت همسر، با او باشی و در ثواب هر آن چه که انجام می دهد، شریک گردی.

به علامه نمی گفتم که ایشان ناراحت شود و از کار و مطالعه باز بماند
زندگی مشترک یعنی همکاری و مساعدت دوجانبه، اما گاهی مسئولیت های اجتماعی و الهی به قدری زیاد است که ممکن است نیاز داشته باشی طرف مقابلت کمی بیشتر همراهی ات کند و هوای کسری هایت را داشته باشد؛ درست همان کاری که قمرالسادات می کرد. او تعریف می کرد: «ما در تبریز سالی چند من روغن حیوانی مصرف می کردیم. به قم که آمدیم در منزل کوچکی ساکن شدیم که امکانات زیادی هم نداشت. حداکثر می توانستیم روزی پنج سیر گوشت بخریم. من دنبه های گوشت را جدا می کردم و داخل سبدی که از سقف آشپزخانه آویزان کرده بودم، می انداختم. هر چند روز یک بار دنبه ها را آب می کردم و از آن به عنوان روغن استفاده می کردم. هیچ وقت هم به علامه نمی گفتم ما روغن نداریم که ایشان ناراحت شود و از کار و مطالعه باز بماند؛ می خواستم فکرش آزاد باشد.» او معتقد بود حتی یک ساعت اشتغال ذهن علامه به مسایل زندگی، برای او گناه محسوب خواهد شد و تمامی مشکلات زندگی را از همسرش پنهان می کرد تا او با خیال آسوده به تحصیل و تدریس بپردازند.

من این همه محبت و صفا را چگونه می توانم فراموش کنم؟
البته این محبت ها در الگوی صحیح زندگی اسلامی بی نتیجه و بی جواب نخواهد بود؛ طرف مقابل هم، قدر این از خودگذشتی ها را درک خواهد کرد. علامه طباطبایی در قدردانی از این همه محبت همسر می گوید: «در طول زندگی ما هیچ گاه نشد خانم کاری بکند که من حداقل در دلم بگویم ای کاش این کار را نمی کرد، یا کاری را ترک کند که من بگویم ای کاش این عمل را انجام داده بود. هیچ گاه به من نگفت چرا فلان عمل را انجام دادی یا چرا ترک کردی. مثلاً شما می دانید که کار من در منزل است و همیشه در منزل مشغول نوشتن یا مطالعه هستم. معلوم است که خسته می شوم و احتیاج به استراحت و تجدیدقوا دارم. خانم به این موضوع توجه داشت. سماور همیشه روشن بود و بساط چای آماده. در عین حال که به کارهای منزل اشتغال داشت، هر ساعت یک فنجان چای می ریخت، در اتاق کار من می گذاشت و دوباره به دنبال کارش می رفت تا ساعتی دیگر. من این همه محبت و صفا را چگونه می توانم فراموش کنم؟»

این را حاج آقا خریده اند و آن چه را که حاج آقا بخرند، حتماً خوب است
مبنای این ازخودگذشتگی ها، ملاک این محبت ها، مسلماً خداست؛ خدایی که باعث می شود هر آن چه از طرف مقابل به تو می رسد را زیبا ببینی و عاشقانه درک کنی. همسر استاد مطهری در این باره خاطره ای از بانو قمرالسادات نقل می کند که به خوبی این عشق ناب را به تصویر می کشد: «روزی مهمان خانم بودم. لباس هایشان خیلی مندرس و کهنه شده بود و ایشان نیاز داشت که لباسی برای خودش بدوزد. زمانی که علامه بیرون می رفت به ایشان گفت از درس که بر می گردید در راه برای من پارچه بخرید. علامه برای ایشان سه متر پارچه خرید. پارچه را که دیدم به نظرم پارچه خوبی نیامد و اساساً برای لباس مناسب نبود. به خانم گفتم که به نظر من این پارچه مناسب پیراهن نیست و حتماً خود خانم هم فهمیدند که این پارچه، برای لباس مناسب نیست. همسر علامه با لبخند و با تأکید خاصی به من گفت: این را حاج آقا خریده اند و آن چه را که حاج آقا بخرند حتماً خوب است. چرا به درد پیراهن نمی خورد؟! و همان روز لباس ساده ای از آن پارچه دوختند و تن کردند.»

گریه من برای صفا، کدبانوگری و محبت های خانم است
این رفتار و این مهر و محبت، در کانونی که گرمای خود را از تعالیم اسلامی گرفته است، با برودت یک بیماری به سردی نمی نشیند و تازه خود را بهتر نشان می دهد. در زمان بیماری قمرالسادات، وقتی حالش رو به وخامت گذاشته بود، علامه که زندگی را بر پایه درس و نوشتن بنا ساخته بود، بیست و چند رو کلاس های درسشان را تعطیل کرده و برای پرستاری از همسر بر بالین او نشستند؛ بالینی که برخواستنی را به دنبال نداشت و به روزهای تنهایی علامه منتهی شد.

صفای خانه علامه که رفت، بی تابی های او هم شروع شد؛ گریه می کرد به پهنای صورت و در جواب دعوت دیگران به صبوری می گفت: «مرگ حق است؛ همه باید بمیریم؛ من برای مرگ همسرم گریه نمی کنم. گریه من برای صفا، کدبانوگری و محبت های خانم است؛ ما زندگی پر فراز و نشیبی داشته ایم. در نجف اشرف با سختی هایی مواجه می شدیم که من از حوایج زندگی و چگونگی اداره آن بی اطلاع بودم. در طول مدت زندگی ما هیچ گاه نشد که خانم کاری بکند که من حداقل در دل بگویم کاش این کار را نمی کرد.»

بنده خدا باید حق شناس باشد؛ اگر آدمی نتواند حق مردم را ادا کند، حق خدا را نیز نمی تواند ادا کند
این مهربانی ها، این وابستگی ها، این همدلی ها، یک روزه ایجاد نشده بود که یک شبه هم تمام شود. مرگ قمرالسادات، مرگ روح علامه بود، تاجایی که چندین سال بعد از فوت او هر روز سر قبر او می رفت و زمانی که دیگر نه توانش را داشت و نه مشغله های درسی و کاری زمانی برایش باقی گذاشته بود، باز هم خود را مقید می دانست که دو روز در هفته، دوشنبه و پنجشنبه، بر سر مزار همسر حاضر شود و همواره می گفت: «بنده خدا باید حق شناس باشد؛ اگر آدمی نتواند حق مردم را ادا کند، حق خدا را نیز نمی تواند ادا کند.»

همسر استاد مطهری هم نقل می کند: «تا چند سال، هر وقت به منزل ایشان می رفتم، به خاطر دوستی که من با خانم داشتم، من را که می دیدند یاد همسرشان می افتادند و با صدای بلند گریه می کردند.» و «گاهی هم که به منزل ما می آمدند و چای می خوردند می گفتند: هیچ چیز مزه چای زعفرانی خانم را نمی دهد.»

این محبت مستمر علامه به همسر باعث شده بود تا به یکی از شاگردانشان پولی دهند تا به دست کسی برساند و او شب های جمعه به نیابت از قمرالسادات، حرم حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها را زیارت کند.

زیبایی نگاه علامه را در پاسخی که برای نامه تسلیت یکی از شاگردانش نوشت، می توان دید: «با رفتن او برای همیشه خط بطلان بر زندگانی خوش و آرامی که داشتیم کشیده شد.»

منابع
1.    http://www.motahari.ir/fa/content/1309
2.    نکته هایی از زندگی خانوادگی علامه طباطبایی، غلامرضا گلی زواره، مجله پیام زن، شماره 56.
3.    نجمه سادات طباطبایی، دختر علامه، گفت و گو با مجلات بشارت.
4.    http://www.hodna.ir/index.php/2014-04-25-07-40-28/118-2014-04-24-20-52-30


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :

درباره علامه محمد حسین طباطبایی

علامه طباطبائی، فیلسوف، عارف، مفسر قرآن، فقیه و اسلام شناس قرن بود. مظهر جامعیت، اوج اندیشه، بلندای معرفت، ستیغ صبر و شکیبایی و سینه سینای اسرار اولیای الهی بود. زمین را هرگز قرارگاه خود نپنداشت؛ چشم به صدره المنتهی داشت و سرانجام در بامدادی حرن انگیز چهره از شیفتگان و مریدان خود مستور ساخت و آنان را که از شهد کلام و نسیم نگاه و فیض حضورش سرمست بودند در حسرتی ابدی باقی گذارد.
allameh@allametabatabaei.ir
021-81202451
تهران، بلوار کشاورز، خیابان شهید نادری، نبش حجت دوست، پلاک 12