علامه طباطبایی
پنج شنبه - 2019 مي 23 - 19 رمضان 1440 - 2 خرداد 1398
ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 94871
تاریخ انتشار : 26 بهمن 1394 10:58
تعداد بازدید : 1104

اهل تفسیر درباره ادریس چه می گویند؟ آیا او نیز مانند حضرت عیسی(علیه السلام) زنده است و به آسمان عورج کرده یا خیر؟

ادریس کیست؟

اولين كسى كه حكمت را استخراج نموده و علم نجوم را به مردم ياد داد، ادريس بود، چون خداى عز و جل سر فلك و تركيب آن، و نقطه ‏هاى اجتماع كواكب را در آن فلك به او فهمانده بود، و نيز علم عدد سنين و حساب را به او داده بود، و اگر اين نبود و ادريس در اين علم فتح باب نمى‏كرد، هرگز خاطر بشر به اين معنا خطور نمى‏ كرد كه در مقام سرشمارى ستارگان بر آيد.

مفسرين گفته ‏اند: نام ادريس پيغمبر" اخنوخ" بود، و او به طورى كه تورات‏[1] در سفر تكوين نوشته يكى از اجداد نوح (ع) است، و اگر به ادريس معروف شده بدين جهت بوده كه بسيار مشغول به درس دادن بوده است.

" وَ رَفَعْناهُ مَكاناً عَلِيًّا"- ممكن است از سياق داستانهايى كه در اين سوره به رديف ذكر مى‏شود و مواهب نبوت و ولايت را كه از مقامات معنوى و الهى است ذكر مى‏كند، استفاده كرد كه مراد از" مكان على" كه خدا وى را بدان مكان رفعت داده يكى از درجات قرب باشد. زيرا رفعت مكانى و صعود دادن به جايى بلند هر چند كه بلندترين مكانهاى متصور باشد مزيتى به شمار نمى‏رود.

بعضى‏[2] گفته‏اند: مراد از آن- به طورى كه حديث هم بر آن وارد شده- اين است كه‏ خداوند او را به بعضى طبقات آسمان بالا برده و همانجا قبض روحش كرد، كه اگر اين باشد آن گاه مقصود در آيه نشان دادن يكى از آيات بالغه قدرت الهى است، و همين خود مزيت قابل توجهى است.

1- در قرآن كريم داستان آن جناب جز در دو آيه از سوره مريم نيامده، و آن دو آيه اين است كه مى‏فرمايد" وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِدْرِيسَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا، وَ رَفَعْناهُ مَكاناً عَلِيًّا"[3] و دو آيه از سوره انبياء كه مى‏فرمايد" وَ إِسْماعِيلَ وَ إِدْرِيسَ وَ ذَا الْكِفْلِ كُلٌّ مِنَ الصَّابِرِينَ وَ أَدْخَلْناهُمْ فِي رَحْمَتِنا إِنَّهُمْ مِنَ الصَّالِحِينَ"[4].

و در اين آيات خداى تعالى او را به ثنايى جميل ستوده و او را پيامبرى صديق و از زمره صابرين و صالحين شمرده، و خبر داده كه او را به مكانى منيع بلند كرده است.

2. از جمله روايات وارده در داستان ادريس روايتى است كه كتاب" كمال الدين و تمام النعمه" به سند خود از ابراهيم بن ابى البلاد از پدرش از امام محمد باقر (ع) نقل كرده، و چون حديث طولانى بود ما آن را تلخيص كرديم. و خلاصه‏اش اين است كه: ابتداء نبوت ادريس چنين بوده. كه در عهد وى سلطانى جبار بوده، روزى براى گردش سوار شده و به سير و تنزه مشغول گشت، در ضمن راه به سرزمينى سبز و خرم رسيد و از آنجا خوشش آمد و دلش خواست تا آنجا را به ملك خود در آورد، و آن زمين مال بنده‏اى مؤمن بود، دستور داد احضارش كردند، و در باب خريدن آن به گفتگو پرداخت، ولى مرد حاضر به فروش نشد، پادشاه به شهر خود بازگشت در حالى كه در باره اين پيشامد اندوهناك و متحير بود، با همسرش مشورت كرد، البته در همه مهمات خود با او مشورت مى‏كرد، زن چنين نظر داد كه چند نفر شاهد دروغين وادار كن تا گواهى دهند كه فلان شخص از دين پادشاه بيرون شده دادگاه حكم قتلش را صادر كند و ملكش را به تصرف در آورد، شاه همين كار را كرد، و زمين آن مرد مؤمن را غصب نمود.

خداوند به ادريس وحى فرستاد تا نزد آن پادشاه رفته اين پيام را از ناحيه خدا به وى برساند كه: آيا به كشتن بنده مؤمن و بى‏گناه من راضى نشدى، زمينش را هم مصادره كردى وزن و فرزندش را گرسنه و محتاج و تهى دست ساختى؟ به عزت خودم سوگند كه در آخرت انتقامش را از تو خواهم گرفت، و در دنيا هم سلطنت را از تو سلب خواهم نمود، و مملكتت را ويران و عزتت را مبدل به ذلت خواهم كرد، و گوشت همسرت را به خورد سگان خواهم داد، زيرا حلم من، تو را فريب داده.

ادريس با رسالت خداوند به نزد آن شاه آمده و پيام خداى را در ميان بزرگان در بارش به او رسانيد، شاه او را از مجلس خود بيرون رانده به اشاره همسرش افرادى را فرستاد تا او را به قتل برسانند، بعضى از ياران ادريس از ماجرا مطلع شده، به او رساندند كه از شهر خارج شده، مهاجرت كند، ادريس با بعضى از يارانش همان روز از شهر بيرون شدند، آن گاه در مناجات با پروردگارش از آنچه كه از پادشاه ديده بود شكوه نمود، خداى تعالى در پاسخش وحى فرستاد كه از شهر بيرون شو كه به زودى وعده‏اى كه دادم در باره شاه انفاذ مى‏كنم، ادريس از خدا خواست تا علاوه بر انفاذ آنچه وعده داد، باران آسمان را هم تا روزى كه او درخواست باران نمايد از اهل شهر حبس كند، خداى تعالى اين درخواست وى را نيز اجابت نمود، پس ادريس جريان را با ياران با ايمان خود در ميان نهاد و دستور داد تا آنان نيز از شهر خارج گردند، يارانش كه بيست نفر بودند هر يك به شهر و ديارى متفرق شدند، و داستان وحى ادريس و بيرون شدنش همه جا منتشر گشت، خود ادريس به غارى كه در كوهى بلند قرار داشت پناهنده گشته، مشغول عبادت خدا و روزه شد، همه روزه فرشته‏اى برايش افطار مى‏آورد، و خدا امر خود را در اهل آن شهر انفاذ نمود، پادشاه و همسرش را هلاك ساخت، چيزى نگذشت كه پادشاه جبارى ديگر جاى او را گرفت، و بنا به دعاى ادريس آسمان مدت بيست سال از باريدن بر اهل آن شهر هم چنان حبس شده بود، تا كار مردم به فلاكت و تيره روزى كشيد، وقتى كارد به استخوانشان رسيد بعضى به بعضى گفتند: اين چوبها را از ناحيه نفرين ادريس مى‏خوريم، و قطعا باران نخواهد آمد مگر اينكه او دعا كند ولى چه كنيم كه نهانگاه او را نمى‏دانيم كجا است، چاره كار همين است كه به سوى خدا بازگشت نموده و توبه كنيم، و درخواست باران كنيم زيرا او از ادريس به ما مهربانتر است.

در اين هنگام خداى تعالى به ادريس وحى فرستاد كه مردم رو به توبه نهاده‏اند، و ناله‏ها سر داده و به استغفار و گريه و تضرع و زارى پرداخته‏اند، و من به ايشان ترحم كردم، ولى چون به تو وعده داده‏ام كه باران برايشان نفرستم مگر به دعاى تو اينك از من درخواست باران كن تا سيرابشان كنم، ادريس گفت: بار الها من چنين درخواستى نمى‏كنم.

پس خداى عز و جل به آن فرشته‏اى كه برايش طعام مى‏برد وحى فرستاد كه ديگر براى‏ ادريس طعام مبر، سه روز گرسنه ماند و گرسنگى از پايش در آورد، پس ندا كرد كه بار الها رزق مرا از من حبس كردى با اينكه هنوز زنده‏ام و قبض روحم ننموده‏اى؟ خداى تعالى به او وحى فرستاد: از اينكه سه روز غذا به تو نرساندم جزع مى‏كنى ولى از گرسنگى اهل قريه‏ات هيچ ناراحت نيستى با اينكه آن بى‏نوايان بيست سال است دچار قحطى هستند، تازه وقتى به تو مى‏گويم دعا كن تا برايشان باران بفرستم از دعا هم بخل مى‏ورزى اينك با گرسنگى ادبت كردم (تا بدانى چه مزه‏اى دارد) و حال بايد از اين غار و كوه پائين روى و به دنبال كار و كسب باشى، از اين به بعد رزقت را به كار و كوشش خودت محول كردم. ادريس از كوه پايين آمده به دهى در آن نزديكيها رسيد، خانه‏اى ديد كه دود از آن بلند است، به عجله بدان سو رفت، زنى پير و سالخورده يافت كه دو قرص نان خود را روى ساج مى‏پزد، ادريس گفت: اى زن قدرى طعام به من بده كه از گرسنگى از پاى در آمدم، زن گفت: اى بنده خدا نفرين ادريس براى ما چيزى باقى نگذاشته تا به كسى انفاق كنيم و سوگند ياد كرد كه غير از اين دو قرص هيچ چيز ندارم، اگر معاشى مى‏طلبى از غير اهل اين ده بطلب. ادريس گفت: لا اقل مقدارى به من طعام بده كه بتوانم جانم را حفظ كنم و راه بروم تا به طلب معاش برخيزم، گفت اين نان بيش از دو قرص نيست، يكى براى خودم است و يكى براى فرزندم، اگر سهم خودم را بدهم مى‏ميرم، و اگر سهم پسرم را بدهم او مى‏ميرد، و چيزى زايد بر آن هم نداريم، گفت فرزند تو صغير است، نصف نان براى او بس است، و نصف ديگرش را به من بده، زن راضى شد و نصف قرص را به او داد.

فرزند آن زن وقتى ديد كه ادريس سهم نان او را مى‏خورد از شدت نگرانى افتاد و مرد، مادرش گفت: اى بنده خدا پسرم را از شدت جزع نسبت به قوت لا يموتش كشتى؟

گفت: مترس و نگران مباش كه همين ساعت به اذن خدا زنده‏اش مى‏كنم، آن گاه دو بازوى كودك را گرفت گفت: اى روح كه از بدن او به امر خدا بيرون شده‏اى به اذن خدا برگرد كه من ادريس پيغمبرم، روح كودك برگشت.

مادر كودك وقتى كلام ادريس را شنيد، و شنيد كه گفت: من ادريسم، و نيز ديد كه فرزندش زنده شده، فرياد زد كه شهادت مى‏دهم كه تو ادريس پيغمبرى، پس از خانه بيرون شده با بانگ هر چه بلندتر در ده فرياد زد: مژده مژده كه فرج نزديك شد، و ادريس به داخل قريه آمد، پس ادريس خود را به آن مكانى كه پادشاه جبار زندگى مى‏كرد و به صورت تلى خاك در آمده بود رسانيد، در آنجا نشست و جمعى از اهل قريه گردش جمع شده التماس كردند و طلب ترحم نموده، درخواست كردند دعا كند تا باران بر آنان ببارد، گفت: دعا نمى‏كنم تا آن پادشاه جبارتان حاضر شود با شما با پاى برهنه حركت كند، و از من درخواست دعا كند.

اين خبر به گوش آن جبار رسيد، چهل نفر را فرستاد تا ادريس را نزد او ببرند، وقتى آمدند و تكليف كردند كه بيا با ما نزد جبار رويم، ادريس نفرين كرد و هر چهل نفر تا آخرين نفرشان مردند، جبار پانصد نفر را فرستاد، وقتى نزد ادريس آمده تكليف رفتن نزد جبار كردند و التماس نمودند، ادريس كشته چهل نفر همكارانشان را نشانشان داده فرمود من نزد او نمى‏آيم و دعا براى باران هم نمى‏كنم تا اينكه او و همه اهل قريه پاى برهنه نزد من آيند و از من درخواست دعا كنند.

افراد نامبرده نزد آن جبار شده جريان را باز گفتند، و از او خواستند تا به اين كار تن در دهد، شاه جبار با خانواده و اهل قريه‏اش با كمال خضوع و تذلل نزد ادريس آمده درخواست كردند تا از خدا بخواهد باران را بر آنان ببارد، در اين هنگام ادريس درخواست باران كرد، پس ابرى در آسمان برخاسته بر آنان سايه افكند، و شروع به رعد و برق نموده لحظه‏اى بعد رگبارى زد كه ترس غرق شدن پديد آمد، و مردم از خطر آب در فكر جان خود افتادند[5].

و در كافى به سند خود از عبد اللَّه بن ابان از امام صادق (ع) نقل كرده كه در حديثى كه در باره مسجد سهله است فرموده: مگر نمى‏دانى كه آنجا جاى خانه ادريس پيغمبر است كه در آنجا مشغول خياطى بوده‏[6].

مؤلف: در ميان اهل تاريخ و سيره نيز معروف است كه ادريس (ع) اولين كسى بوده كه با قلم خط نوشته، و اولين كسى بوده كه خياطت كرده است.

و در تفسير قمى مى‏گويد: اگر ادريس را ادريس ناميده‏اند به خاطر كثرت دراست كتاب بوده است‏[7].

مؤلف: در بعضى‏[8] از روايات در معناى آيه‏" وَ رَفَعْناهُ‏ مَكاناً عَلِيًّا" آمده كه خداى تعالى بر فرشته‏اى از فرشتگان، غضب نمود، پس بال او را قطع نموده و در جزيره‏اى بيفكند، و اين جزيره در وسط دريا قرار داشت، مدتها كه خدا مى‏داند چقدر بوده در آنجا ماند تا آنكه خداى تعالى ادريس را مبعوث نمود، فرشته نزد ادريس آمده درخواست كرد كه از خدا مسئلت‏ نمايد تا از او راضى گردد و بالش را به او برگرداند، ادريس دعا كرد و خدا بالش را برگردانيد و از او راضى شد.

فرشته در تلافى احسان ادريس به او گفت: آيا حاجتى دارى؟ گفت: بلى، دوست مى‏دارم مرا به آسمان ببرى تا ملك الموت را ببينم، چون هر وقت به ياد او مى‏افتم زندگى بر من تلخ مى‏شود، پس فرشته او را بر بال خود گرفته به آسمان چهارم آورد، در آنجا ملك الموت را ديد كه از تعجب سر خود را تكان مى‏داد، ادريس بر وى سلام كرد، و پرسيد چرا سر خود را تكان مى‏دهى؟ گفت: خداى رب العزة مرا دستور داده بود تو را بين آسمان چهارم و پنجم قبض روح كنم، من عرضه داشتم: پروردگارا ميان هر يك از آسمانها پانصد سال، و قطر هر آسمانى هم پانصد سال راه، فعلا فاصله ميان من و ادريس چهار آسمان است، چگونه او خود را بدينجا مى‏رساند، اينك مى‏بينم كه خودت آمدى، پس او را قبض روح نمود، اين است معناى آيه‏" وَ رَفَعْناهُ مَكاناً عَلِيًّا".

مؤلف: اين حديث را على بن ابراهيم قمى در تفسير خود از پدرش، از ابى عمير، از شخصى از امام صادق (ع) آورده‏[9].

و در معناى آن كافى نيز از على بن ابراهيم از پدرش، از عمرو بن عثمان، از مفضل بن صالح، از جابر، از ابو جعفر (ع)، از رسول خدا (ص) نقل كرده‏اند[10].

و اين دو روايت، و مخصوصا روايت دومى‏[11] با ضعف سندى كه دارند، نمى‏شود مورد اعتماد قرار گيرند، چون با ظاهر كتاب كه دلالت بر عصمت ملائكه و نزاهتشان از كذب و خطا دارد، مخالف مى‏باشند.

3- ادريس (ع)" هرمس" نيز نام داشته، زيرا قفطى در كتاب اخبار العلماء باخبار الحكماء، در شرح حال ادريس مى‏گويد: حكماء در محل ولادت و منشا و استاد ادريس قبل از نبوتش اختلاف كرده‏اند، فرقه‏ اى گفته ‏اند: در مصر به دنيا آمد، و او را" هرمس الهرامسه" ناميدند، و مولدش در" منف" بوده، و نيز گفته ‏اند كه: كلمه هرمس عربى ارميس يونانى است، و ارميس به زبان يونانى به معناى عطارد است. بعضى ديگر گفته‏ اند: نام او به زبان يونانى طرميس و به زبان عبرى خنوخ بود كه معرب آن اخنوخ شده، و خداى عز و جل او را در كتاب عربى مبينش ادريس ناميده.

همين صاحب نظران گفته ‏اند: نام معلمش غوثاذيمون بوده، بعضى گفته‏اند:

اغثاذيمون مصرى بوده، ولى نگفته ‏اند كه اين شخص چكاره بوده است، فقط گفته‏اند:

اغثاذيمون يكى از انبياى يونانيان و مصريان بود، و نيز او را اورين دوم خوانده‏اند، و ادريس نزد ايشان اورين سوم بوده، و معناى كلمه" غوثاذيمون" خوشبخت است، آن وقت گفته‏اند:

هرمس از مصر بيرون گفته و همه زمين را گردش كرد و دوباره به مصر برگشت، و خداوند در مصر او را بالا برد، و در آن روز هشتاد و دو سال از عمرش گذشته بود.

فرقه ديگرى گفته ‏اند كه: ادريس در بابل به دنيا آمده و نشو و نما كرد، و او در اول عمرش از شيث بن آدم كه جد جد پدرش بود درس گرفت، چون ادريس پسر يارد، و او پسر مهلائيل، و او پسر قينان، و او پسر انوش، و او پسر شيث است، شهرستانى گفته: اغثاذيمون همان شيث است.

و چون ادريس بزرگ شد، خداوند او را به افتخار نبوت مفتخر ساخت، پس مفسدين از بنى آدم را از مخالفت با شريعت آدم و شيث نهى مى‏كرد اندكى اطاعتش كردند اما بيشتر مردم مخالفتش نموده‏اند، پس تصميم گرفت از ميان آنان كوچ كند، آنان را كه اطاعتش‏كرده بودند دستور داد آماده كوچ باشند، برايشان گران آمد كه از وطن‏هاى خود چشم بپوشند، ناگزير گفتند: اگر كوچ كنيم ديگر كجا مانند بابل نهرى خواهيم يافت؟ (بابل به زبان سريانى به معناى نهر است) و گويا مقصودشان از نهر- بابل- دجله و فرات بوده، ادريس گفت: اگر براى خاطر خدا مهاجرت كنيم، خداوند نهرى غير آن روزيمان خواهد كرد.

پس ادريس با ايشان بيرون شده و رفتند تا به اين اقليم كه اقليم بابليونش مى‏نامند رسيدند، پس رود نيل و دشتى خالى از سكنه را ديدند، ادريس كنار نيل ايستاده مشغول تسبيح خدا شد، و به جماعت خود گفت: بابليون.

و در معناى اين گفته وى اختلاف كرده‏اند، بعضى گفته ‏اند: يعنى چه نهر بزرگى است. بعضى ديگر گفته‏اند: يعنى نهرى مانند نهر شما است، بعضى گفته‏اند: نهرى پر بركت است. و بعضى ديگر گفته‏اند: كلمه" يون" در زبان سريانى معناى صيغه" افعل" در عربى را مى‏دهد كه به معناى برتر است، يعنى اين نهر بزرگتر است و به همين مناسبت آن وادى و اقليم در ميان همه امت‏ها به نام بابليون معروف شد، غير از عرب كه آن را مصر خوانده‏اند كه منسوب است به مصر پسر حام، كه بعد از واقعه طوفان نوح آنجا نزول كرد، (و خدا به همه اينها داناتر است).

ادريس و همراهانش در مصر رحل اقامت افكنده، خلايق را به معروف امر، و از منكرات نهى مى‏كرد و به اطاعت خداى عز و جل دعوت مى‏كرد، مردم زمان او با هفتاد و دو زبان حرف مى‏زدند، و خداوند زبان همگى آنان را به وى تعليم داده بود تا هر فرقه‏اى از ايشان را با زبان خودش تعليم دهد، و علاوه بر اينها آداب و طريقه نقشه‏كشى براى شهر سازى را به ايشان بياموخت، دانشجويان از هر ناحيه‏اى گردش جمع شدند، و به ايشان سياست مدنيت بياموخت و قواعد آن را برايشان مقرر فرمود، و هر فرقه‏اى از هر امتى كه بودند به سرزمين خود برگشته و شهرهايى ساختند تا آنجا كه در عهد وى و به وسيله شاگردان او، صد و هشتاد و هشت شهر ساخته شد، كه از همه كوچكترش" رها" بود، و ادريس به آنان علوم را بياموخت.

و اولين كسى كه حكمت را استخراج نموده و علم نجوم را به مردم ياد داد، ادريس بود، چون خداى عز و جل سر فلك و تركيب آن، و نقطه ‏هاى اجتماع كواكب را در آن فلك به او فهمانده بود، و نيز علم عدد سنين و حساب را به او داده بود، و اگر اين نبود و ادريس در اين علم فتح باب نمى‏كرد، هرگز خاطر بشر به اين معنا خطور نمى‏كرد كه در مقام سرشمارى ستارگان بر آيد.

ادريس (ع) براى هر امتى در هر اقليمى سنتى شايسته آن امت و آن اقليم به‏ پا داشت، و زمين را به چهار قسمت تقسيم نموده براى هر قسمتى پادشاهى مقرر كرد تا به سياست و اداره امور آنجا و آباديش قيام نمايد، و هر پادشاهى را مامور كرد تا اهل اقليم خود را به شريعتى كه بعدا اسم بعضى از آنها را مى‏بريم ملزم سازد.

اسماء آن پادشاهان كه زمامدار زمين بودند بدين قرار بود: اول" ايلاوس" كه به زبان عربى به معناى رحيم است، دوم" اوس"، سوم" سقلبيوس"، چهارم" اوس آمون"، و بعضى گفته‏اند: ايلاوس آمون، بعضى ديگر نام او را يسيلوخس كه همان آمون ملك باشد دانسته‏اند، اين بود آن مقدار از كلام قفطى در كتاب اخبار العلماء باخبار الحكماء، كه مورد حاجت ما بود[12].

و اين احاديث و اخبار، همه به ما قبل تاريخ منتهى مى‏شود، و آن طور كه بايد نمى‏شود بدان اعتماد كرد، چيزى كه هست همين كه مى‏بينيم نام او در عربى جيلا بعد جيل" جيل" يك صنف از مردم اهل يك زمان) در ميان فلاسفه و اهل علم زنده مانده و اسم او را به عظمت ياد مى‏كنند و ساحتش را محترم شمرده و اصول هر علمى را منتهى به او مى‏دانند، خود كشف مى‏كند از اينكه او از قديمى‏ترين پيشوايان علم بوده كه نطفه و بذر علوم را در ميان بشر پاشيده و افكار بشرى را با استدلال و دقت در بحث، و جستجوى از معارف الهى آشنا ساخته‏اند، و يا آن جناب اولين مبتكر ايشان بوده است.

 

 



[1]  روح المعانى، ج 16، ص 105.

[2]  تفسير ابو الفتوح رازى، ج 7، ص 422.

[3]  سوره مريم، آيه 56 و 57.

[4]  سوره انبياء، آيه 85 و 86.

[5]  كمال الدين، ج 1، ص 127، ح 1.

[6] فروع كافى، ج 3، ص 494، ح 1.

[7]  تفسير قمى، ج 2، ص 52.

[8]  تفسير برهان، ج 3، ص 17 ح 2.

[9]  تفسير قمى، ج 2، ص 51.

[10]  فروع كافى، ج 3، ص 257، ح 26.

[11]  به خاطر مفضل بن صالح كه دروغگو و جعال حديث بوده.

[12] اخبار العلماء باخبار الحكماء.

منبع:

طباطبايى، محمدحسين، ترجمه تفسير الميزان، 20جلد، جامعه مدرسين حوزه علميه قم، دفتر انتشارات اسلامى - ايران - قم، چاپ: 5، 1374 ه.ش.ج‏14، ص: 91



نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :

درباره علامه محمد حسین طباطبایی

علامه طباطبائی، فیلسوف، عارف، مفسر قرآن، فقیه و اسلام شناس قرن بود. مظهر جامعیت، اوج اندیشه، بلندای معرفت، ستیغ صبر و شکیبایی و سینه سینای اسرار اولیای الهی بود. زمین را هرگز قرارگاه خود نپنداشت؛ چشم به صدره المنتهی داشت و سرانجام در بامدادی حرن انگیز چهره از شیفتگان و مریدان خود مستور ساخت و آنان را که از شهد کلام و نسیم نگاه و فیض حضورش سرمست بودند در حسرتی ابدی باقی گذارد.
allameh@allametabatabaei.ir
021-81202451
تهران، بلوار کشاورز، خیابان شهید نادری، نبش حجت دوست، پلاک 12