علامه طباطبایی
يکشنبه - 2017 سپتامبر 24 - 4 محرم 1439 - 2 مهر 1396
ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 204107
تاریخ انتشار : 15 اسفند 1395 21:36
تعداد مشاهدات : 103

روش شناسي تاريخي علّامه طباطبائي در «تفسير الميزان»

علّامه طباطبائي در تفسير خود، از تاريخ بهره برده و قبول تحريف عهدين، ايشان را از مراجعه به عهدين بازنداشته است. بهره گيري از تواتر تاريخي، نقل مطالب تاريخي عهدين در تفسير، براي تأييد يافته هاي تفسيري يا براي مقايسه بين گزارش ها و يا براي نقد و رد آنها روش متداول علّامه است.

محمدحسن احمدي[1]

چکيده

 بررسي رويکرد تاريخي مؤلف «الميزان» در دو حوزة گزارش هاي تاريخي در قالب اخبار آحاد و متواترهاي تاريخي دو حوزة کاملاً مستقل است. بهره گيري علّامه طباطبائي از تواتر در تفسير، نوع رويکرد ايشان در مواجهه با گزارش هاي تاريخي(اخبار آحاد) و نقد متني گزارش هاي تاريخي سه بخش مستقل اين مقاله است. آنچه در مجموع، در روش تاريخي مرحوم علّامه مشهود است اين است که ايشان توانسته ارزش و جايگاه تاريخ در تفسير را از نوعي انزواي تفسيري بيرون آورد و رويکرد حاکم بر تفسير يعني تاريخ گريزي را به سمت اعتدال پيش برد.

مقدمه

تاريخ و تاريخ نگاري بخش عظيمي از فرهنگ مكتوب عصر اسلامي را به خود اختصاص داده و آيات تاريخي قرآن، عمده ترين عامل توجه مسلمانان به تاريخ و رشد تاريخ نگاري اسلامي به شمار آمده است (سجادي و عالم زاده، 1383، ص39). از سوي ديگر، علم تاريخ در افق انديشة انديشوران و عالمان ديني در جايگاه رفيعي قرار دارد و همواره به بزرگي و سودمندي ستوده شده است. با وجود بالا بودن فراواني آيات تاريخي، نياز است تا روش تفسير اين دسته از آيات، به ويژه از حيث ارتباط آنها با منابع تاريخي، تبيين شود. آيات تاريخي كمتر با روشي جامع و ضابطه مند بررسي شده است. اين در حالي است كه آيات الاحكام، آيات اخلاقي، آيات اعتقادي و مانند آن سهم و جايگاه خود را در تفاسير موضوعي باز كرده اند و مباني روشني براي تفسير آنها وجود دارد (ر.ك: مكارم شيرازي، 1376، ج 3، ص157).

اساس رويكرد رايج، نگاه سلبي به تاريخ در تفسير است؛ به اين معنا كه اساس و شالودة آن بر مبناي احتياط در حوزة تفسير و لزوم اتكا به منابع معتبر در تفسير شكل گرفته است. اين گرايش شامل طيف وسيعي از ديدگاه هاي مفسراني مي شود كه به دنبال تقويت نقش حضور تاريخ در تفسير نبوده و بلكه اين حضور را تضعيف نيز كرده اند. اگرچه گروهي را به اين نام در ميان مكاتب و روش هاي تفسيري نمي توان يافت، ولي از مجموع تعامل برخي مفسران با آيات، به ويژه آيات تاريخي قرآن، اين گونه استنباط مي شود كه ابزار تاريخ در مجموعة ساير ابزارها و روش هاي تفسيري، اولويت خاصي ندارددر اين گرايش، نشاني از يك رويكرد خوش بينانه به مجموعه تاريخ و از جمله عهدين نمي توان يافت. شايد اين توضيحات سيد قطب بتواند مستند خوبي براي تبيين اين گرايش باشد.

  نظر ايشان دربارة تعامل تاريخ و تفسير چنين است:

تاريخ (مدوّن) نسبت به عمر بشريت، بسيار كم سن است. چه بسيار وقايعي كه قبل از اين تاريخ مدوّن اتفاق افتاده، ولي اين تاريخ چيزي از آن نمي داند. لذا، تاريخ چيزي نيست كه بخواهيم پاسخ سؤالاتمان را از آن بگيريماگر تورات از تحريف و زيادت هاي متنيدر امان مانده بود قطعاً مرجع مطمئني براي پاره اي از اين وقايع بود، ولي (متأسفانه) تورات به اساطيري گرفتار شده كه شكي در بي پايه بودن و اسطوره بودن آنها نيست، و از گزارش هايي پر شده كه بدون هيچ شكي به كلام وحياني از طرف خدا اضافه شده است و لذا، تورات هم مصدر مطمئني براي (تفسير) قصه هاي تاريخي قرآن نيست. بنابراين، تنها قرآن است كه از تحريف و تبديل در امان مانده و تنها منبع تفسير آيات تاريخي قرآن به شمار مي رود (سيدقطب، بي تا، ج4، ص2290).

اين گرايش البته داراي ريشه هاي تاريخي است؛ چراكه حكماي قرون نخستين اسلامي در بحث از دانش هاي گوناگون و طبقه بندي آنها، از تاريخ كمتر نام برده يا اصلاً آن را به حساب نياورده اند؛ حتي كساني تاريخ نگاري را نيز تحقير كرده و آن را چيزي جز افسانه هاي بي فايده ندانسته اند (همان، ص20). در اين رويكرد، مهم ترين شاخصه اي كه موجب بي اقبال شدن مفسران به تاريخ شده وجود پديده اي به نام اسرائيليات است؛ چنان كه در سنجش روش هاي تفسيري، ميزان نقل مفسر از اسرائيليات، شاخصة مهمي براي سنجش اعتبار تفسير وي تعيين شده است (ايازي، 1386، ج2، ص964).

با توجه به چنين فضايي است كه ضرورت توجه به روش تاريخي در تفسير، دوچندان مي شودعلّامه طباطبائي يكي از مفسراني است كه سعي كرده با نگاهي روش مند به تفسير، مرز روشني بين تفسير آيات تاريخي و ساير آيات ايجاد كند. آنچه به عنوان مبنايي مهم در رويكرد تاريخي مرحوم علّامه مورد نظر واقع شده تمايز بين تواتر و خبر واحد در يك رويكرد تاريخي است. در اين مقاله، سعي مي شود تا رويكرد تاريخي مرحوم علّامه با توجه به اين تمايز، بازخواني شود. بر اين اساس، پس از توضيح دربارة تمايز تواتر و خبر واحد در تاريخ، مقاله در سه قسمت تنظيم شده است:

تواتر و خبر واحد در تاريخ

نقدهاي سندي دربارة اخبار تاريخي، معمولاً در درجة دوم پس از نقد محتوايي قرار گرفته است. تعريف خبر واحد مربوط به احكام شرعي است و سرايت دادن آن به غير آن ـ از جمله گزارش هاي تاريخي ـ درست نيست. اساساً تعريف خبر واحد در حوزة فقه و احكام شرعي شكل گرفته است. روايات تاريخي بسان ساير روايات تفسيري و غيرتفسيري، بايد از لحاظ سندي نقد شوند. مرحوم علّامه علت خودداري از نقل روايات تاريخي را اين گونه ذكر مي كند:

به اين دليل كه يك يك آن احاديث خبر واحدند و خبر واحد تنها در احكام حجت است، نه در مثال مقام ما، كه مقام تاريخ و سرگذشت است، علاوه بر اين، وضع آن روايات طورى است كه اگر مراجعه كنى، خواهى ديد نمى‏توان خصوصيات آنها را به وسيلة آيات قرآنى تصحيح كرد، حرف هايى دارد كه قابل تصحيح نيست (طباطبائي، 1393، ج17، ص253).

تمام آنچه را درباره آسيب هاي تاريخ گفته مي شود بايد ناظر به حوزة خبرهاي واحد تاريخي دانست. ازهمين روي كه اخبار تاريخي خبرهاي واحدي بيش نيست، رويكردهاي سلبي در استخدام اين گونه گزارش ها در تفسير به وجود آمده است.

چه بسا مفسر از تاريخ استفاده مي كند، اما خودش به آن توجه ندارد. اگر بپذيريم كه مفسر بسان هر مؤلفي نسبت به آنچه تحقيق مي كند يك پيش فهم دارد، مي توان يكي از پيش فهم ها و پيش دانسته هاي مفسر را شناخت هاي تاريخي او دانست. طبيعي است كه اين شناخت ها از عدم به وجود نمي آيد. در توضيح اقسام تواتر گفته شده كه تواتر يا لفظي است يا معنوي و يا اجمالي. گرچه در صحنة عمل، مراد از تواتر معمولاً تواتر تاريخي است، اما به دو قسم ديگر تواتر نيز بايد توجه شود. اخبار تاريخي در قالب تك تك گزارش ها نمود پيدا مي كنند، اما تواتر تاريخي از مجموع گزارش ها به دست مي آيد. اعتبار تاريخ را نبايد در تك تك گزارش هاي تاريخي ديد. مي توان گفت: مسلّم است كه هيچ مفسري تفسير خود را بر گزارش تاريخي بنا ننهاده، اما اين بدان معنا نيست كه تاريخ در كار مفسر سودمند نيفتاده است. تأثير تاريخ را بايد در فضاهاي تاريخي خلق شده توسط مجموع گزارش هاي تاريخي مشاهده كرد.

در واقع، بايد گفت: تاريخي كه به عنوان معيار مي تواند مطرح باشد، تاريخ به معناي تك تك گزارش هاي تاريخي نيست، بلكه تاريخ به معناي متواترهاي تاريخي است. برخي كوشيده اند تاريخ را معياري براي صحت سنجش روايات بدانند (نفيسي، 1383، ص516). اگر مراد ايشان از تاريخ، گزارش هاي تاريخي صحيح و وقايع تاريخي مسلّم باشد، بايد گفت: در اين راه، توفيقي نيافته اند؛ چراكه تاريخي كه آنها از آن به عنوان معيار ياد مي كنند، دست كم دربارة تاريخ قبل از اسلام وجود خارجي ندارد. مفسران هيچ گاه از يك گزارش تاريخي، به عنوان ابزاري براي فهم خود آيه سود نجسته اند، چه رسد به آنكه بخواهيم همين تاريخ را معيار سنجش روايات هم قرار دهيم. معيار بودن گزارش هاي تاريخي در حوزة تاريخ امم پيشين، كمتر كاربرد دارد. اين نوع تاريخ، به سبب آنكه مربوط به زمان ماقبل تاريخ است، عملاً گزارش هاي غيرقابل اعتمادتري نسبت به تاريخ اسلام دارد.

بيشتر اهميت و ارزشي را كه در متون ديني براي تاريخ در نظر گرفته شده است بايد در وراي همين تواتر تاريخي ديد. معرفت تاريخي معرفتي است كه از برايند گزارش هاي تاريخي به دست مي آيد و لزوماً قابل تحديد به يك گزارش خاص تاريخي نيست. توصية قرآن و بزرگان دين به مطالعة تاريخ را نيز مي توان در همين چارچوب تحليل كرد. اساساً با توجه به همين نگاه به تاريخ، مي توان از قرار گرفتن تاريخ در رديف منابع معرفتي سخن گفت. براي نمونه، حادثة كربلا با همة تحريف هايي كه در گزارش آن صورت گرفته، اما مجموع اين گزارش ها بر يك سلسله متواترات تاريخي بنا شده است.

الف. تواتر تاريخي در تفسير

تاريخ به صورت غيرمستقيم، زمينة تفسير را براي مفسر فراهم مي كند. اگرچه نتوان نمونة عيني خاصي را نشان داد كه مفسر براساس آن، يك آيه را تفسير كرده است، اما اگر به بسترهاي تفسير مفسر توجه كنيم، متوجه خواهيم شد كه وي در ناخودآگاه درون خود، بر تاريخ تكيه كرده و آن را پايه اي براي تفسير خود قرار داده است. بسياري از همان مفسراني كه از تاريخ و ورود آن به تفسير واهمه داشتند، خواسته يا ناخواسته، آگاهانه يا ناآگاهانه به تواتري ناشي از اخبار تاريخي بها داده و آن را زمينة فهم آيات قرار داده اند. تاريخ بيش از آنكه مورد نظر مفسران بوده، مي تواند و توانسته است در خدمت تفسير باشد. مفسران خواسته يا ناخواسته از تاريخ استفاده كرده اند. تاريخ از اين منظر، بيش از آنچه متصور است، به تفسير سود رسانده است.

مي توان گفت: در مقام عمل، همان مفسراني كه از ناتواني تاريخ در تفسير آيات قرآن سخن گفته اند از تاريخ بهره گرفته اند. در برخي موارد، برداشت از يك آيه به صورت ناخودآگاه مبتني بر پيش فرض هاي تاريخي مفسر بوده و يا اينكه مفسر در توضيح بيشتر آيه، به تاريخ روي آورده است. به نظر مي رسد سهم عمده اي از نقش تاريخ در تفسير را بايد در همين پيش فرض هاي تاريخي جست وجو كرد؛ پيش فرض هايي كه ناشي از تواتر تاريخي است و اعتبار ويژه اي در تفسير دارد.

براي كسي كه هيچ زمينة ذهني تاريخي نسبت به وقايع انبيا و امم پيشين ندارد، آيات تاريخي قرآن كاملاً مفهوم نيست؛ چراكه از نگاه قرآن، بايد بسياري از آگاهي هاي تاريخي مفروض گرفته شود. البته ممكن است كسي اين شاخصه را خصوصيت كل آيات بداند كه تنها با داشتن زمينة متن، مفهوم مي شوند، ولي بايد گفت: اين مسئله در آيات تاريخي و با توجه به ماهيت خاص آنها، قوي تر است. يكي از موارد فراواني كه مفسر به اتكاي متواترهاي تاريخي به تفسير آيه پرداخته آيات مربوط به گاو بني اسرائيل است. ذيل آية فَقُلْنا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها (بقره:73) آمده است:

يكي از مردمان قوم موسي كشته شد. هر گروهي تهمت اين قتل را به ديگري نسبت داد. شاهدي هم در ميان نبود. خداوند خواست تا (از طريق معجزه) حق را از زبان مقتول بيان كند. داستان ذبح بقره مقدّمه اي براي زنده كردن اين مقتول بود؛ به اين صورت كه قسمتي از گوشت آن گاو را به بدن مقتول بزنند... .

با كمي دقت، روشن مي شود كه مفسر بدون توجه به تاريخ، نمي توانسته است مفهوم صحيحي از آيه را برداشت كند؛ چراكه در كل داستان، اينكه علت دستور به ذبح چه بوده، روشن نيست؛ اما شاهد تاريخي اين علت را روشن كرده است. دريافت مفهوم روشني از عبارت قرآني فَقُلْنا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها براساس اين مفهوم متواتر تاريخي شكل گرفته است. پاية شكل گيري اين داستان وجود مقتولي است كه قاتل آن معلوم نيست. اين مسئله گرچه در گزارش هاي متفاوت، به گونة متفاوتي بيان شده، اما از مجموع همة آن گزارش ها به عنوان يك مسئلة متواتر قابل برداشت است؛ متواتري كه بدون توجه به آن، فهم آيه نيز مبهم مي ماند.

اگر از اين تواتر تاريخي پا را فراتر بگذاريم و بخواهيم از تاريخي غير از آن در تفسير آيات كمك بگيريم، با همان جبهه گيري قاطع برخي از مفسران نسبت به پرهيز از دخالت دادن تاريخ در تفسير مواجه خواهيم شد. براي نمونه، روايتي كه تفسير برهان از امام عسكري عليه السلام دربارة آيه قبل آورده به جزئيات علت  وقوع اين حادثه اشاره كرده است. در اين روايت آمده است:

[در ميان بني اسرائيل] زني زيبا و داراي فضل و نسب، خواستگاران زيادي داشت. سه پسر عمو هم داشت كه به ازدواج با بهترين آنها راضي شده بود، اما دو برادر ديگر حسادت مي كردند و با نقشه اي او را كشتند و شبانه جسد او را در محله اي در ميان بزرگ ترين قبايل بني اسرائيل رها كردند. هنگام صبح اهل محل متوجه جسد شدند. آن دو پسر عمو هم آمدند و حالت عزا گرفتند، پيراهن خود را پاره كردند و خاك به سر و صورت خود پاشيدند و پيش حضرت موسي عليه السلام از مردم آن محل شكايت كردند... (بحراني، 1403ق، ج 1، ص237).

روشن است كه پي بردن به اين توضيحات اضافه و كشف حلقه هاي مفقوده اي كه مبتني بر گزارش هاي غيرمستند است، از وجاهت علمي برخوردار نيست و با متواترهاي مربوط به آيه، فاصلة زيادي دارد.

تواتر تاريخي در بسياري از موارد، به روشن كردن مفهوم نص قرآني، كه مبتني بر درك درستي از سبب و شأن نزول است، كمك مي كند. گزارش هاي تاريخي مي تواند شأن نزول آيات را مشخص كند. بسياري از آيات تاريخي قرآن تنها به اشاره اي گذرا به يك حادثه بسنده كرده و خواننده با خواندن آن از اصل ماجرا مطلع نمي شود و چه بسا مطلب را درك نكند. همان گونه كه پيداست، شناخت سبب نزول يكي از مقدمات فهم آيه است. در تفسير آية وإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ (صافات: 139-140) آمده است:

مراد از فرار كردن حضرت يونس عليه السلام به طرف كشتى اين است كه او از بين قوم خود بيرون آمد و از آنان اعراض كرد. در كشتى قرعه انداختند و يونس از مغلوبين شد، و جريان بدين قرار بود كه نهنگى بر سر راه كشتى درآمد و كشتى را متلاطم كرد و چون سنگين بود خطر غرق همگى را تهديد كرد. ناگزير شدند از كسانى كه در كشتى بودند شخصى را در آب بيندازند تا نهنگ او را ببلعد و از سر راه كشتى به كنارى رود. قرعه انداختند. قرعه به نام يونس عليه السلام اصابت كرد. به ناچار، او را به دهان نهنگ سپردند و نهنگ آن جناب را ببلعيد (طباطبائي، 1393، ج17، ص253).

روشن است كه علت فرار حضرت يونس عليه السلام علت قرعه كشي، و ارتباط قرعه كشي با بلعيده شدن توسط ماهي از نكاتي است كه در آيات به آنها اشاره نشده، ولي بدون توجه به آنها، فضاي نزول آيه نيز روشن نيست. آيا مي توان بدون اتكا به پاسخ تاريخي اين نكات، به فهم روشني از آيه دست يافت؟

يكي از نكات مهمي كه حاصل تواتر تاريخي است، ارتباط زماني پيامبران و امم پيشين است. اينكه ترتيب پيامبران به چه صورتي است، دقيقاً از آيات قرآن به دست نمي آيد. اما تواتر ناشي از گزارش هاي تاريخي زمينة فهم روشن اين تسلسل را فراهم كرده است.

براي نمونه، يكي از رواياتي را كه مي تواند زمينة اين نوع تواتر را فراهم كند از طبري نقل مي كنيم. وي در بيان اقوال درخصوص نام شموييل، نام هايشمعون و يوشع بن نون را آورده، ولي در ادامه، روايت مفصلي از وهب بن منبه نقل كرده است كه يوشع را اولين نبي پس از حضرت موسي عليه السلام مي داند و پس از نام بردن از پنج نبي ديگر (كالب، حزقيل، الياس، يسع، ايلا) به نام شمويل مي رسد. اين انبيا آمدند تا تورات را اقامه كنند و نكات فراموش شدة آن را يادآوري نمايند (طبري، 1392، ج2، ص3577). مجموع اين نمونه ها نظم تاريخي امم گذشته را ترسيم مي كند.

علّامه طباطبائي با استفاده از همين تواتر، در تفسير ومُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ، وَلِأُحِلَّ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِي حُرِّمَ عَلَيْكُمْ آية 50 سورة آل عمران در بيان فاصلة زماني بين حضرت داود عليه السلام و حضرت عيسي عليه السلام، قول عياشي مبني بر 400 سال و سخن قصص الانبياء مبني بر 4800 سال را مخالف تاريخ اهل كتاب مي داند (طباطبائي، 1393، ج3، ص216). همچنان كه قول الكافي را مبني بر پنج هزار سال فاصله بين گويندگان سخن: إِنَّ اللَّهَ فَقِيرٌ ونَحْنُ أَغْنِياءُ (آل عمران:181) و كشندگان پيامبر به سبب ناسازگاري با تاريخ ميلادي موجود، درست نمي داند (همان، ج4، ص855).

ب. رويكرد علّامه طباطبايي به گزارش هاي تاريخي (اخبار آحاد)

استفاده از گزارش هاي تاريخي در تفسير، مي تواند كاربردها و كاركردهاي متعددي از جمله توضيح بيشتر آيه، تصحيح يافته هاي تفسيري و مبنا قرار دادن گزارش تاريخي داشته باشد. عدم نقل گزارش تاريخي، نقل گزارش بدون اظهارنظر و ردّ گزارش تاريخي نيز مي تواند شناخت ما را نسبت به رويكرد مرحوم علّامه تكميل كند. در ادامه، هريك از اين موارد بررسي مي شود:

1.توضيح و جزئيات بيشتر

بسياري از گزارش هاي تاريخي به هدف توضيح و روشن كردن فضاي تاريخي آيه آورده مي شود. مي توان انبوه كتاب هاي قصص انبيا را براساس همين نگاه به آيات تاريخي ارزيابي كرد. اين گزارش هاي تاريخي به تفصيل واقعه اي پرداخته اند كه در قرآن به اجمال بدان پرداخته شده است. مرحوم علّامه از اين شيوه غافل نبوده و به مناسبت آية محل بحث، از نقل گزارش هاي تاريخي مربوط به آن صرف نظر نكرده است.

2.تصحيح يافته هاي تفسيري

گزارش هاي تاريخي مي تواند مفسر را نسبت به يافتة تفسيري، به تأمل وادارد. همين مسئله موجب شده است مفسر در ارائة تفسير درست از آيه، به عهدين بي توجه نباشد.

چنان كه مي دانيم، قرآن كريم تصريح كرده است به اينكه حضرت عيسى عليه السلام تا سن كهولت زنده مى‏ماند: ويُكَلِّمُ النَّاسَ فِي الْمَهْدِ وكَهْلاً (آل عمران: 46). اين در حالي است كه انجيل‏ها دلالت دارند بر اينكه بيش از سى و سه سال در روى زمين زندگى نكردعلّامه طباطبائي ضمن عدم ردّ صريح نظر انجيل،  اين مسئله را قابل تأمل بيشتري مي داند. ايشان حتي راه حل هايي را از ديگران نقل مي كند؛ از جمله اينكه:

بعضى گفته‏اند: سخن گفتن وى با مردم در سن كهولت، بعد از برگشتنش از آسمان است؛ چون آن جناب قبل از آنكه به آسمان صعود كند، به سن كهولت نرسيده بود، تا در آن سن با مردم سخن گفته باشد (طباطبائي، 1393، ج3، ص196).

و يا اينكه:

چه بسا گفته باشند آنچه بعد از بررسى دقيق در كتب تاريخ به دست مى‏آيد، اين است كه عيسى عليه السلام بر خلاف آنچه از انجيل‏ها استفاده مى‏شود، حدود شصت و چهار سال در زمين زندگى كرد (همان).

همان گونه كه ملاحظه مي شود، مرحوم علّامه بنا بر طرد كلي نظر عهدين ندارد، بلكه بعكس، به دنبال آن است تا راه حل و وجه جمعي بين اقوال بيابد. بر همين اساس، ترجيح مي دهد اين گونه جمع كند: آنچه از سياق آيه مورد بحث استفاده مى‏شود اين است كه مى‏خواهد به يكى از معجزات آن جناب اشاره كند (همان).

3. مبنا قرار دادن گزارش تاريخي

مفسر در برخي موارد، ديدگاه خود را بر پاية گزارش تاريخي بنا مي نهد. دربارة اينكه ذوالقرنين همان كوروش است، استناد به قسمت هايي از تورات منشأ پذيرش اين قول شده است. اين قسمت ها عبارتند از: كتاب عزرا، فصل اول؛ كتاب دانيال، فصل ششم؛ كتاب اشعيا، فصل 44 و 455 كه در آنها به طور مفصل به تجليل و تقديس كوروش پرداخته اند (همان، ج 13، ص 392).

يا آنكه در واكاوي يأجوج و مأجوج، برخي به تورات ارجاع داده اند كه در موارد ذيل نام يأجوج و مأجوج به چشم مي خورد: سفر پيدايش، فصل 10؛ كتاب حزقيال، فصل 38؛ همان كتاب، فصل 39؛ و اصحاح 20 از رؤياي يوحنا (همان، ص 381).

در بررسي لغوي معناي مسيح، علّامه طباطبائي از ميان وجوهي كه براي مسيح گفته شده، گرچه وجه خاصي را انتخاب نمي كند، ولي در بررسي دو وجه از اين  وجوه، به تاريخ و عهدين متمسك مي شود:

وجه اول: كلمة مسيح عربى كلمة مشيحاى عبرى است كه در كتب عهدين عبرى آمده و به گونه اى كه از اين دو كتاب استفاده مى‏شود، رسم بنى اسرائيل چنين بوده كه هر پادشاهى تاج گذارى مى‏كرده، كه كاهنان او را با روغن مقدس مسح‏ مى‏كرده اند تا سلطنتش مبارك شود و بدين مناسبت، پادشاه را مشيحا مى‏گفتند، كه يا به معناى خود شاه است و يا به معناى مبارك (همان، ج3، ص304).

وجه دوم: از كتب بنى اسرائيل استفاده مى‏شود كه حضرت عيسى عليه السلام را از اين جهت مسيحا ناميدند كه در بشارت آمدنش خوانده بودند: او به زودى در بنى اسرائيل ظهور مى‏كند و او بر ايشان حكم مى‏راند و منجى ايشان است. در انجيل آمده:

وقتى فرشته نزد مريم درآمد و گفت: ... پسرى مي زايى و نامش را يسوع مى‏گذارى و اين به زودى مردى عظيم مى‏شود كه حتى او را پسر خداى على مى‏خوانند و رب به او كرسى داود، پدرش، را خواهد داد و تا ابد بر بيت يعقوب حكم رانى خواهد نمود و ملك او آخر ندارد (انجيل لوقا: 1ـ34).

4.عدم نقل گزارش تاريخي

مفسران، به ويژه مفسراني كه با رويكرد منفي به تاريخ نگريسته اند، در موارد فراواني، گزارش هاي تاريخي را نقل نكرده اندعلّامه طباطبائي درخصوص روايات تاريخي، ذيل آية 139 تا 1488 سورة صافات وإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ دربارة حضرت يونس عليه السلام مي نويسد:

رواياتى كه از طرق امامان اهل بيت عليه السلام در تفسير اين آيات وارد شده با اينكه بسيار زياد است و نيز بعضى از رواياتى كه از طرق اهل سنت آمده، هر دو در اين قسمت (اسرائيلي بودن) شريكند كه بيش از آنچه از آيات استفاده مى‏شود چيزى ندارند، البته با مختصر اختلافى كه در بعضى از خصوصيات دارند، و ما هم به همين جهت، از نقل آنها صرف نظر كرديم (طباطبائي، 1393، ج17، ص253).

سيدقطب نيز در توضيح آيات مربوط به حضرت نوح عليه السلام، از ذكر هرگونه روايت تاريخي امتناع مي ورزد (سيدقطب، بي تا، ج2، ص346).

يكي از شاخصه هاي بارز نااستواري متني گزارش هاي تاريخي اختلاف هاي فراوان بين آنها در يك موضوع و آية خاص است؛ مثلاً، آية 102 سورة مباركة بقره واتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّياطِينُ عَلى‏ مُلْكِ سُلَيْمانَ پراحتمال ترين آية قرآن شمرده شده است (1 به توان 4 در 3 به توان 9 در 4). آية مربوط به ذوالقرنين نيز  يكي از اين آيات است.

علّامه طباطبائي در تفسير آيات مربوط به ذوالقرنين مي نويسد: روايات مروى از طرق شيعه و اهل سنت از رسول خدا عليه السلام، و از طرق خصوص شيعه از  ائمة اطهار عليه السلام و همچنين اقوال نقل شده از صحابه و تابعان، كه اهل سنت با آنها معاملة حديث نموده اند (كه آنها را احاديث موقوفه مى‏خوانند) دربارة داستان ذوالقرنين بسيار اختلاف دارد؛ آن هم اختلاف هايى عجيب، و آن هم نه در يك بخش داستان، بلكه در تمامى خصوصيات آن. اين اخبار در عين حال،  مشتمل بر مطالب شگفت‏آورى است كه هر ذوق سليمى از آن وحشت نموده و بلكه عقل سالم آن را محال مى‏داند، و عالم وجود هم منكر آن است. و اگر خردمند اهل بحث آنها را با هم مقايسه نموده، در آنها دقت نمايد هيچ شكى نمى‏كند در اينكه مجموع آنها خالى از دسيسه و دستبرد و جعل و مبالغه نيست. از همة مطالب غريب‏تر، رواياتى است كه علماى يهود كه به اسلام گرويدند ـ از قبيل وهب بن منبه و كعب الاحبار ـ نقل كرده اند؛ يا اشخاص ديگرى نقل كرده اند كه از قراين به دست مى‏آيد از همان يهوديان گرفته‏اند. بنابراين، ديگر چه فايده‏اى دارد كه ما به نقل آنها و استقصا و احصاي آنها با آن كثرت و طول و تفصيلى كه دارند، بپردازيم؟ (طباطبائي، 1393، ج15، ص310).

ولي با اين حال، جالب است كه ايشان در ادامه، اين اقوال تاريخي را نقل مي كند و به اين اختلافات هم مي پردازد.

چند نكته از اين نمونه تفسيري كه علّامه طباطبائي نقل كرده، مدنظر است:

اول. تأكيد بر اين مسئله كه با وجود آنكه به آسيب اسرائيليات اشاره مي شود، ولي در عمل، از جانب مفسر تحرزي از آن نمي شود. البته شايد كسي اين گونه از مرحوم علّامه دفاع كند كه وي در بحث روايي خود، بنا ندارد مبنا و اصول تفسير آيات را مطرح كند، بلكه صرفاً درصدد ارائة يك بستة روايي در كنار تفسير آيات است.

دوم غالب يا همة اين اختلافات ذكرشده از منابع روايي سنّي و شيعه بوده است، نه كتب تاريخي. اگر غرض قرآن از تاريخ بدون تحديد زمان و مكان آن است كه عبرت گيري به همين وسيله حاصل مي شود و نيازي به ذكر جزئيات نيست، پس بايد گفت: اين همه جزئياتي كه در زبان اين روايات آمده چگونه قابل توجيه است؟

بايد توجه داشت كه صرف ناسازگاري بدوي عقلي نمي تواند مجوزي براي طرد روايت باشد. چه بسا مضامين يك روايت به معجزه اي ارتباط داشته باشد و يا اينكه متن آن قابل تأويل باشد. در ادامه، به اين دو مسئله مي پردازيم:

5. نقل گزارش بدون اظهارنظر

با توجه به اشتراكات فراوان قرآن و عهدين در مواد تاريخي، مفسران در تفسير خود، به گزارش هاي عهدين بي توجه نبوده اند. نقل يك مطلب بدون اظهارنظر دربارة صحت و سقم آن، مي تواند فوايد ذيل را به همراه داشته باشد:

اول. مفسر به گزارش ها بي توجه نبوده و آنها را در تفسير خود لحاظ كرده است. مي توان گفت: در بسياري از موارد، مفسر به بيان تاريخ مي پردازد، ولي هدف از آن چيزي جز نقل نيست و هيچ ارتباطي با تفسير آيه ندارد. همين حساسيت موجب مي شود كه مفسر از تعبير رُوِي استفاده كند، يا آنكه درنهايت، علم آن را به خدا واگذار كند. نمونة اين رويكرد تفسير كشاف است كه از مميزات آن سلامت از داستان هاي اسرائيلي است و در نقل گزارش هاي داستان حضرت داود و سليمان به همين صورت عمل كرده است (زمخشري، بي تا، ج2، ص2800). شايد يكي از علل عدم توقف حضور اسرائيليات در تفاسير، همين مسئله باشد؛  يعني مفسر با وجود اذعان به بي پايگي گزارش، خود را ناگزير از نقل آن براي اعتباربخشي به جامع نگري خود مي داند. اين رويكرد مفسران مي تواند اين پيام را به دنبال داشته باشد كه در بدترين شرايط نيز طرد گزارش هاي تورات توصيه نمي شود.

از سوي ديگر، نقل اين گزارش ها مي تواند گوياي پذيرش ضمني آنها توسط مفسر و تأييد شدن نظر تفسيري وي توسط آن گزارش ها باشدعلّامه طباطبائيدر تفسير آية اِذْ قالَتِ امْرَأَتُ عِمْرانَ (آل عمران: 355) براساس روش تفسيري خود، در ضمن بحث روايي، به نقل برخي روايات تاريخي شيعي مي پردازد و آن گاه اين گونه نتيجه گيري مي كند: اين روايات به طورى كه ملاحظه مى‏فرماييد، درست مطابق بيان ماست (طباطبائي، 1393، ج3، ص287).

جالب است كه ايشان دو اشكال جديدي را كه براساس آن روايات به وجود مي آيد بي پاسخ خوانده و از عهدة تفسير خود خارج مي داند؛ يعني تاآنجاكه گزارش تاريخي همراه با نظر تفسيري ايشان است، از آن به عنوان مؤيد استفاده مي كند، و درآنجاكه با اشكال مواجه مي شود اصراري بر مبنا بودن آن روايت ندارد.

از سوي ديگر، كاركرد تاريخ در تفسير را نبايد يك كاركرد آني و مستقيم تصور كرد، بلكه مجموعه فضايي كه گزارش هاي تاريخي براي مفسر فراهم مي كند ايشان را به برداشت صحيح تر از آيه نزديك مي كندعلّامه طباطبائي از كساني است كه در عمل نشان داده بين تفسير آيات تاريخي و ذكر اقوال مورخان  تفاوت است و مجرد ذكر يك تاريخ ذيل آية تاريخي به معناي تفسير آيه محسوب نمي شود. ايشان پس از تفسير آيات تاريخي مربوط به حضرت نوح عليه السلام (سورة هود) و نقل روايت، مي نويسد:

اين حديث، كه ما قسمتى از آن را با طول و تفصيلش نقل كرديم، خيلى ارتباط به بحث تفسيرى نداشت. چيزى كه هست، ما آن را به عنوان نمونه‏اى از روايات بسيارى كه در اين جزئيات از طرق شيعه و اهل سنت وارد شده آورديم، و نيز به اين منظور نقل كرديم تا براى خواننده در فهم داستان هاى آيات مورد بحث كمكى از ناحية روايات شده باشد (همان، ج10، ص3655).

6.رد گزارش هاي تاريخي

علّامه طباطبائي گاهي گزارش تاريخي را نقل كرده و به نقد و درنهايت، طرد آن پرداخته است. اين رويكرد در درون خود، گوياي پذيرش قابليت عهدين و اعتبار اجمالي آن براي بررسي گزارش هاي تاريخي قرآن است. براي نمونه، علّامه طباطبائي ذيل آية قالَ يا قَوْمِ هؤُلاءِ بَناتِي هُنَّ أَطْهَرُ لَكُمْ (هود: 788) مي  نويسد:

ممكن است يكى از مفسران به ما اشكال كند و بگويد: تعبير به كلمة بنات با اينكه آن جناب بيش از دو دختر نداشته، خود دليل و قرينه است بر اينكه مرادش زنان امت است، نه دو دختر خودش؛ چون لفظ جمع بوده كه بر فرد صادق نيست. در جواب مى‏گوييم: بر اين هم كه آن جناب دو دختر داشته، از الفاظ آيه هيچ دليلى نيست، نه در كلام خداى تعالى و نه در تاريخى كه مورد اعتماد باشد، بلكه در تورات موجود آمده كه لوط تنها دو دختر داشته، ولى گفتة تورات مورد اعتماد نيست (همان، ص508).

ج. نقد گزارش هاي تاريخي

شناخت صحيح و كامل هر موضوع بستگي به ميزان آگاهي دارد كه از راه هاي گوناگون دربارة آن به دست مي آيد. حتي بنا بر ديدگاه كفايت تفسير قرآن به قرآنـ كه روش تفسيري مرحوم علّامه است ـ يا تفسير قرآن به قرآن و سنت، نمي توان در تفسير، به گزارش هاي تاريخي بي توجه بودعلّامه طباطبائي در برخورد با اين گزارش ها، اعم از اسرائيليات، گزارش هاي عهديني و روايات تاريخي، روش خاصي دارد كه در ادامه، آنها را در قالب چند روش پي مي گيريم:

1.عدم تنافي با دريافت هاي عقلي و نقلي

عمده نقدهايي كه بر تورات و انجيل وارد شده نقدهاي متني است. متن گزارش هاي تاريخي از جهات گوناگون نقد شده و نا استواري هاي زيادي به آنها نسبت داده شده است. شايد به سبب همين ناسازگاري هاي دروني است كه در تاريخ هاي عمومي، چون تاريخ يعقوبي و الكامل ابن اثير، و تاريخ پيامبران به تفصيل  مطرح نشده است. اين مسئله مي تواند اين مفهوم را داشته باشد كه گزارش هاي تاريخي تورات و انجيل چندان استوار نبوده است.

تنافي با دريافت هاي عقلي و نقلي از عمده شواهد نا استواري متني به شمار مي رود. مطالبي در گزارش هاي تاريخي به چشم مي خورد كه به هيچ وجه، با مباني ديني و عقلي سازگار نيست. خود علّامه طباطبائي مي نويسد: اين احاديث و اخبار، همه به ماقبل تاريخ منتهي مي شود و آن طور كه بايد، نمي توان به آنها اعتماد كرد (همان، ج14، ص733).

يا درجاي ديگر مي نويسد: بيشتر رواياتي كه در اين داستان وارد شده مطالب عجيب و غريبي دارد كه نظاير آن در اساطير هم كمتر ديده مي شود؛ مطالبي كه عقل سليم نمي تواند آن را بپذيرد و بلكه تاريخ قطعي هم آنها را تكذيب مي كند (همان، ج15، ص369).

براي نمونه، مي توان به روايتي در كتاب بحارالانوار اشاره كرد. مرحوم علّامه ذيل داستان الياس نبي عليه السلام، خلاصه اي از آن را آورده است و درنهايت، مي نويسد: هركه خودش در آن دقت كند به ضعف آن پي مي برد (همان، ج17، ص2455).

ايشان علت خودداري خود از ذكر روايات مربوط به داستان هود و عاد را اين گونه ذكر مي كند: بايد دانست كه روايات دربارة داستان هود و عاد بسيار وارد شده، اما مشتمل بر امورى است كه به هيچ راهى نمى‏توان اصلاحش كرد، نه از طريق قرآن كريم و نه از طريق عقل و اعتبار، و به همين جهت، از ذكر آن روايات صرف نظر كرديم (همان، ج10، ص455).

علّامه طباطبائي دربارة گزارش هاي ذيل آيات مربوط به حضرت يونس عليه السلام مي نويسد:

موارد اختلافى كه در اين نقل با ظواهر آيات قرآن هست بر خواننده پوشيده نيست؛ مثل اين نسبت كه به آن جناب داده كه از انجام رسالت الهى شانه خالى كرده و فرار كرده است، و اينكه از برطرف شدن عذاب از قوم ناراحت شده، با اينكه از ايمان و توبة آنان خبر داشته است. چنين نسبت‏هايى را نمى‏توان به انبيا عليه السلام داد (همان، ج17، ص265).

علّامه طباطبائي دربارة چشمة حيات در داستان حضرت خضر و موسی می نویسد:

دربارة آن، هيچ خبري از قضية چشمه حيات نيست، جز گفته برخي از مفسران و داستان سرايان از اهل تاريخ، و مأخذي قرآني كه بتوان به آن استناد كرد، وجود ندارد. وجدان حسي نيز آن را تأييد نكرده و در هيچ ناحيه از نواحي كرة زمين، چنين چشمه اي يافت نشده است (همان، ج13، ص338).

طبري پنج روايت به اين مضمون كه ابراهيم دروغ نگفت، مگر در سه جا: دو جا دربارة خدا و يك جا دربارة ساره، آورده كه چهار مورد آن از ابوهريره است (طبري، 1392ق، ج23، ص455). اما روشن است كه اين مضمون قابل قبول نيست.

از ديگر نمونه هايي كه دربردارندة تنافي با عقل و نقل است اينكه گفته‏اند:

در جريان طوفان نوح، آن پسرى كه از سوار شدن بر كشتى تخلف كرد پسر واقعى نوح نبوده، بلكه در بستر زناشويى او متولد شده بود، و نوح خيال مى‏كرد او واقعاً پسر خودش است، و خبر نداشته كه همسرش به ناموس وى خيانت كرده ـ و از مردى بيگانه باردار شده ـ و خداى تعالى در جملة إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ آن جناب را متوجه به حقيقت امر نموده است. و اين تفسير به حسن و مجاهد نسبت داده شده است (طباطبائي، 1393ق، ج 10، ص 352).

علّامه طباطبائي در ردّ اين تفسير مي نويسد:

اين نيز درست نيست؛ زيرا اولاً، نسبت ننگ به ساحت مقدس انبيا دادن امرى است ‏كه ذوق آشناى با كلام خداى تعالى آن را نمى‏پسندد، بلكه اين گونه امور را از ساحت مقدس انبيا دفع مى‏كند، و آن حضرات را منزه از امثال اين اباطيل مى‏داند. و ثانياً، اين مطلبى است كه لفظ آيه به طور صريح برآن دلالت ندارد و حتى ظهورى هم در آن ندارد؛ زيرا ما در اين قسمت از داستان نوح عليه السلام، جز اين جمله كه مى‏فرمايد: إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ چيز ديگرى نداريم، و اين عبارت هيچ ظهورى در آن جسارتى كه مفسرين نام برده كرده‏اند، ندارد، و اگر در آيه امْرَأَتَ نُوحٍ وَامْرَأَتَ لُوطٍ كانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ فَخانَتاهُما نسبت خيانت به همسر نوح و همسر لوط داده، بيش از اين ظهور ندارد كه آن دو زن با دشمنان شوهر خود دوستى مى‏كرده‏اند، و اسرار شوهر خود را مخفيانه در اختيار دشمنان مى‏گذاشته و آنان را بر عليه همسران خود مى‏شورانيدند (همان، ص 353).

2.توجه به مقام عصمت

در آيات تاريخي، تعابيري همچون ذنب و عصيان وجود دارد كه دربارة انبيا به كار رفته، اما مفسران معناي آن را به گونه اي تأويل كرده اند كه مناسب جايگاه پيامبران باشد. اين گونه تأويل ها مي تواند با تحول مفاهيم در بستر زمان، ارتباط داشته باشدعلّامه طباطبائي در اين باره مي نويسد: به هرحال، بايد توجه داشت كه كلية عبارات آيات تاريخي به وجه صحيحي تأويل شوند؛ مثلاً، آية وإِلاَّ تَغْفِرْ لِي وتَرْحَمْنِي أَكُنْ مِنَ الْخاسِرِينَ (هود:47) كلامى است از نوح عليه السلام كه صورتش صورت توبه است، ولى حقيقتش شكر در برابر نعمت تعليم و تاديبى است كه خداى تعالى به وى ارزانى داشت. علت اينكه به صورت توبه تعبير شده اين است كه همين شكرگزارى رجوع به خدا و پناه بردن به اوست، و لازمة آن اين است كه از خداى تعالى طلب مغفرت و رحمت كند؛ يعنى آن عملى كه اگر انسان انجام دهد گرفتار لغزش و سپس دچار هلاكت مى‏گردد بر آدمى بپوشاند، (چون مغفرت به معناى پوشاندن است) و نيز عنايت و رحمتش شامل حال آدمى گرددكلمة ذنب تنها به معناى نافرمانى خداى تعالى نيست، بلكه به هر وبال و اثر بدى كه عمل آدمى داشته باشد هرچند آن عمل نافرمانى  امر تشريعى خداى تعالى نباشد نيز ذنب گفته مى‏شود. و در نتيجة مغفرت نيز تنها به معناى آمرزش و پوشاندن معصيت به معناى معروفش در نزد متشرعه نيست، بلكه هر ستر و پوشش الهى مغفرت الهى است، هرچند ستر آثار سوئى باشد كه عمل صالح انسان داشته باشد، و اگر خداى تعالى آن اثر سوء را نپوشاند سعادت و آسودگى خاطر از آدمى سلب مى‏شود (همان، ص 358).

مرحوم علّامه ضمن ردّ نسبت هاي ناروا به انبيايي مانند حضرت يونس عليه السلام در عهدين مي نويسد:

حال اگر بگويى نظير اين نسبت‏ها در قرآن كريم آمده، در آيات همين داستان در سورة صافات نسبت اباق (فرار) به آن جناب داده و نيز او را مغاضب و خشمگين خوانده، و در سورة انبياء به وى اين نسبت را داده كه پنداشته خدا بر او دست نمى‏يابد، در پاسخ مى‏گوييم: بين اين نسبت‏ها و نسبتى كه در كتب عهدين به آن جناب داده فرق است. آرى، كتب مقدسة اهل كتاب، يعنى عهد قديم و جديد سرشار از نسبت گناه و حتى گناهان كبيره و مهلكه به انبيا عليه السلام است. ديگر جا ندارد يك مفسر در اين مقام برآيد كه نسبت معصيت را طورى توجيه كند كه از معصيت بيرون شود، بخلاف قرآن كريم كه ساحت انبيا را با صراحت، منزه از معاصى و حتى گناهان صغيره مى‏داند. و يك مفسر چاره ندارد، جز اينكه اگر به آيه و روايتى برخورد كه به وى چنين نسبتى از آن مى‏آيد، آن را توجيه كند؛ براى اينكه آياتى كه بر عصمت انبياء عليه السلام دلالت دارد خود قرينة قطعى است بر اينكه ظاهر چنين آيه و روايتى مراد نيست، و بايد حمل بر خلاف ظاهرش شود، و به همين جهت، در معناى كلمة اذ ابق و نيز در معناى مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عليه بيانى آورديم كه ديديد هيچ منافاتى با عصمت انبيا عليه السلام نداشت، و حاصل آن معنا اين بود كه گفتيم: كلمات حكايت حال و ايهامى است كه: فعل يونس عليه السلام موهم آن بود و خلاصه اينكه يونس عليه السلام نه از انجام مأموريت فرار كرد و نه از برطرف شدن عذاب خشمگين بود، ولى كارى كرد كه آن كار ايهامى به اين معانى داشت (همان، ج17، ص256).

3.توجه به اعجاز و تأويل

برخي از روايات تاريخي شامل اموري خارق العاده اند كه ممكن است در رديف خرافات واقع شوند، و حال آنكه دلالت بر معجزه مي كنندعلّامه طباطبائي در  توضيح روايتي مربوط به پي كردن ناقة حضرت صالح عليه السلام مي نويسد: نبايد در اين حديث، به خاطر اينكه مشتمل بر امورى خارق العاده است، از قبيل اينكه همة جمعيت از شير ناقة مزبور مى‏نوشيدند و اينكه همة آن جمعيت روز به روز رنگ رخسارشان تغيير مى‏كرد، اشكال كرد؛ براى اينكه اصل پيدايش آن ناقه به صورت اعجاز بوده و قرآن عزيز به معجزه بودن آن تصريح كرده و نيز فرموده كه آب محل در يك روز اختصاص به آن حيوان داشته و روز ديگر مردم از آب استفاده مى‏كردند و وقتى اصل يك پديده‏اى عنوان معجزه‏ داشته باشد ديگر جا ندارد كه در فروع و جزئيات آن اشكال كرد (همان، ج10، ص471).

ولي دربارة همين موضوع، روايات ديگري وجود دارد كه مرحوم علّامه آنها را رد مي كند. ايشان مي نويسد:

در بعضى از روايات، دربارة خصوصيات ناقة صالح آمده كه آن قدر درشت هيكل بود كه فاصلة بين دو پهلويش يك ميل بوده. (و ميل به گفتة صاحبالمنجد مقدار معينى ندارد. بعضى آن را به يك چشم انداز معنا كرده‏اند و بعضى به چهار هزار ذراع كه حدود دو كيلومتر مى‏شود) و همين مطلب از  امورى است كه روايت را ضعيف و موهون مى‏كند، البته نه براى اينكه چنين چيزى ممتنع الوقوع است ـ چون اين محذور قابل دفع است و ممكن است در دفع آن گفته شود: حيوانى كه اصل پيدايشش به معجزه بوده، خصوصياتش نيز معجزه است ـ بلكه از اين جهت كه (در خود روايات آمده كه مردم از شير آن مى‏نوشيدند و حيوانى كه بين دو پهلويش دو كيلومتر فاصله باشد بايد ارتفاع شكم و پستانش به سه كيلومتر برسد) چنين حيوانى با در نظر گرفتن تناسب اعضايش، بايد بلندى كوهانش از زمين شش كيلومتر باشد و با اين حال، ديگر نمى‏توان تصور كرد كه كسى بتواند او را با شمشير به قتل برساند. درست است كه حيوان به معجزه پديد آمده، ولى قاتل آن ديگر به طور قطع، صاحب معجزه نبوده. بلي، با همة اين احوال، جملة لها شرب يوم ولكم شرب يوم (يك روز آب محل از آن شتر و يك روز براى شما) خالى از اشاره و بلكه خالى از دلالت بر اين معنا نيست كه ناقة مزبور جثه‏اى بسيار بزرگ داشته است (همان).

ملاحظه مي شود كه مرحوم علّامه بين اين دو گروه از روايات، يعني رواياتي كه دلالت بر معجزه مي كنند و گزارش هايي كه بر اموري غيرواقعي و غيرعقلاني دلالت مي كنند تفاوت جدي قايل مي شود.

باز در همين زمينه و تفكيك بين معجزه و خلاف عقل، علّامه طباطبائي دربارة آيات مربوط به حضرت مريم عليها السلام (آل عمران: 45) و مضمون روايات  ناظر به آن (وحى شدن به عمران، وجود ميوة غيرموسمى در محراب حضرت مريم و وجود درخواست نشانى به معناي تشخيص بين خدايى و شيطانى بودن صوت) كه به ظاهر با مباني عقلي تنافي دارد، مي نويسد: بعضى از مفسران به شدت منكر اين روايات شده و مضامين آن را به سختى رد كرده و گفته‏اند: هيچ راهى براى اثبات اين امور نيست؛ نه خداى سبحان آن را گفته و نه رسول گرامى‏اش، و امورى هم نيست كه عقل راهى به اثبات آن داشته باشد. تاريخ معتبر هم سخنى از آنها به ميان نياورده. در اين ميان، بجز مشتى روايات اسرائيلى و غيراسرائيلى نداريم، و احتياجى هم نداريم كه در فهم معانى آيات قرآن به اين گونه وجوه دور از نظر تمسك كنيم. ليكن سخنان خود اين مفسر سخنانى بى‏دليل است و روايات مذكور هرچند خبر واحدند و خالى از ضعف نيستند و يك اهل بحث ملزم نيست كه حتماً به آنها تمسك بجويد و به مضامين آنها احتجاج كند، وليكن اگر دقت و تدبر در آيات قرآنى مضامين مذكور را به ذهن نزديك كرد، چرا آنها را نپذيريم؟ و از آن روايات، آنچه از ائمه اهل بيت عليه السلام نقل شده مشتمل بر هيچ مطلب خلاف عقل نيست (همان، ج3، ص289).

آن گاه خود علّامه در تبيين اينكه روايت خلاف عقل چيست، مي نويسد: بلي، در بعضى از رواياتى كه از قدماى مفسران نقل شده، امورى آمده كه با عقل سازش ندارد؛ مثلاً، از قتاده و عكرمه روايت كرده‏اند كه گفته‏اند: شيطان نزد زكريا آمد و او را در مورد بشارتى كه شنيده بود، به شك انداخت و گفت: اگر اين  بشارت از ناحية خداى تعالى بود آهسته به تو مى‏رساند و آن را پنهان مى‏كرد، همان طور كه تو با خدا آهسته و نهانى سخن گفتى. از اين قبيل وسوسه‏ها كرد و كرد تا او را به شك انداخت، با اينكه اين گونه سخنان هيچ مجوزى براى پذيرفتنش نيست؛ نظير گفتارى كه در انجيل لوقا آمده (انجيل لوقا: 1-20) كه جبرئيل به زكريا گفت: اينك ديگر زبان بسته شدى و نمى‏توانى سخن بگويى، مگر بعد از مدتى كه مقرر شده و اين بدان جهت بود كه تو كلام مرا تصديق  نكردى؛ كلامى كه به زودى صدقش محقق مى‏شود (همان).

با دقت در كلام مرحوم علّامه، روشن مي شود كه بايد بين خلاف عقل و معجزه، تفاوت قايل شد؛ يعني نمي توان هر مطلبي را كه ظاهر آن خلاف عقل است، رد كرد، ضمن آنكه وي ضمن مقايسة گزارش هايي كه در حوزة تفسيري اهل سنت وجود دارد با روايات اهل بيت عليه السلام، به دنبال آن است تا بيان كند كه روايات اهل سنت بيشتر در معرض آسيب هاي مورد بحث است. 

نتيجه گيري

علّامه طباطبائي در تفسير خود، از تاريخ بهره برده و قبول تحريف عهدين ايشان را از مراجعه به عهدين بازنداشته است. بهره گيري از تواتر تاريخي، نقل  مطالب تاريخي عهدين در تفسير براي تأييد يافته هاي تفسيري يا براي مقايسه بين گزارش ها يا براي نقد و ردّ آنها، روش متداول مرحوم علّامه است. آنچه در روش تاريخي ايشان مشهود است آن است كه مرحوم علّامه توانسته ارزش و جايگاه تاريخ در تفسير را از نوعي انزواي تفسيري بيرون آورد و رويكرد حاكم بر تفسير، يعني تاريخ گريزي را به سمت اعتدال پيش برد.

منابع

-       كتاب مقدس، 1388، انجمن كتاب مقدس ايران.

-       ايازي، سيدمحمدعلي، 1386، المفسرون حياتهم و منهجهم، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي.

-       بحراني، سيدهاشم، 1403ق، تفسير البرهان، بيروت، مؤسسة الوفا.

-       زمخشري، محمودبن عمر، بي تا، الكشاف عن حقايق غوامض القرآن، قم، ادب الحوزه.

-       سجادي، سيدصادق و هادي عالم زاده، 1383، تاريخ نگاري در اسلام، تهران، سمت.

-       سيدقطب، بي تا، في ظلال القرآن، بيروت، دارشروق.

-       طباطبائي، سيدمحمدحسين، 1393ق، الميزان في تفسير القرآن، بيروت، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات.

-       طبري، محمد بن جرير، 1392ق، جامع البيان في تفسير القرآن، بيروت، دارالمعرفة.

-       مكارم شيرازي، ناصر، 1416ق، انوار الاصول، به كوشش احمد قدسي، قم، نسل جوان.

-       نفيسي، شادي، 1383، علّامه طباطبائي و حديث (روش شناسي نقد و فهم حديث از ديدگاه علّامه طباطبائي در الميزان)، تهران، علمي فرهنگي.


[1] استاديار دانشگاه تهران ـ پرديس فارابي                                  


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :

درباره علامه محمد حسین طباطبایی

علامه طباطبائی، فیلسوف، عارف، مفسر قرآن، فقیه و اسلام شناس قرن بود. مظهر جامعیت، اوج اندیشه، بلندای معرفت، ستیغ صبر و شکیبایی و سینه سینای اسرار اولیای الهی بود. زمین را هرگز قرارگاه خود نپنداشت؛ چشم به صدره المنتهی داشت و سرانجام در بامدادی حرن انگیز چهره از شیفتگان و مریدان خود مستور ساخت و آنان را که از شهد کلام و نسیم نگاه و فیض حضورش سرمست بودند در حسرتی ابدی باقی گذارد.
allameh@allametabatabaei.ir
021-81202451
تهران، بلوار کشاورز، خیابان شهید نادری، نبش حجت دوست، پلاک 12